تبليغاتX
دست نوشته های یک سه نقطه


     

كلي موضوع براي نوشتن بود،  از يك سالگي وبلاگ و دغدغه‌هاي دروني تا اربعين و عيد!!!

اما... تصميم گرفتم كه كمي ترشحات ذهنيم را بنويسم:

  1. تا چند وقت قبل فكر مي‌كردم كه وظيفه من (و ما) رسيدن به كربلاست... و حسين(ع)  اما الان كه مدتي است درگير كربلايم به اين رسيده‌ام كه تا كربلا كلي راه است و من شايد شايد شايد شايد شايد شايد بتوانم به كاروان برسم... به حضرت زينب(س) ... حالا كه حسيني نمي توان شد پس بايد زينبي ماند و نه يزيدي...
  2. حالا كه تا ديار تو ما را نمي برند          ما قلبمان شكسته حرم را بياوريد...
  3. امسال هم مثل پارسال مي خواستم خودم را چند روزي گم و گور كنم بروم داخل بيابوني، جايي؛ از زابل گرفته تا ايلام و زيلايي و جزيره شيف (كه يحتمل حتي اسمشان را هم نشنيده ايد... اما اين‌ها توي ايرانند‌ها!)

دوكوهه و هويزه هم مي شد برويم براي خادم الشهدايي اما آن جا هم آدم بازي گوشي مي كند! و شهيد بازي!!! مثل قبر بازي‌هايمان داخل بهشت زهرا(س)؛ بالاخره تصميم گرفتم بروم آبادان! براي كار يكي از يادمان هاي دفاع مقدس كه قرار است احداث كنند... بالاخره رشته ما معماري است ديگر!!! اما اون چيزي كه مرا به شهرم (كه هيچ فاميلي ديگر در آن ندارم – پدر جنگ بسوزه - ) كشاند اين جمله از امام بود: كار كردن در آبادان ثواب شهادت را دارد...

مهم اين است كه من آنجا تنهايم و كسي مرا نمي شناسد... و قرار نيست چيزي را معماري كنم! در شهر خودم، شهري كه در آن غريبم... و من از مردم فرار مي كنم... اني ارهب من الناس الي الله... پس دعايم كنيد...

4.  پست بعدي ان شاء الله بعد از تعطيلات

التماس دعا....

لينک ثابت نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:1  توسط عباس طاهری  | 

 


 

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن، کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی، پدر، مادر برادر و خواهر. هرچیزی که تو را به زمین بچسباند از ماشین و موبایل تا کلاس و درس و مدرسه!. نه تعجب نکن! حقیقت دارد این منم من خسته از تمدن و تکنولوژی و روزمرگی این منم همویی که هر روز صبح تو او را در خیابان می بینی و شاید سلامش را جواب بدهی ( و شاید ندهی چون اصلاً او را ندیدی!!!) همویی که بارها و بارها فریاد « یا لیتنی کنت معکم »اش را شنیده باشی و همراهش خوانده باشی: «حسرت رفتن بر این دل مانده است   دست و پایم سخت در گل مانده است  کاروان رفت و ما جا مانده ایم   زیر بار غصه ها واماندهایم   استخوان بر استخوان سائیده ایم     داغ لاله داغ لاله دیدهایم» من همویم همان مثلاً دوست ...

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی... سوالی دارم: تو می توانی حرکت کنی؟ بگذار لفظ قلم صحبت کردن را کنار بگذارم پر پرواز داری؟ اصلاً بلدی بپری؟ سعی می کنی؟ نه ...نه ... شعار نده ...سعی کن راستشو بهم بگی من یه غریبه ام همون غریبه مثلاً دوست... ها پس تو پریدن بلدی ... آخه اگه بخوای بپری که نمی تونی نه نه من پرواز بلد نیستم اما (آخه اگه پرواز بلد بودم دیگه اینجا نمی موندم) اما اونایی رو که پریدن دیدم اونا که مثل تو نبودن بابا جون بارت سنگینه اگه قرار باشه بپریم تو یا زمین می خوری یا زود خسته می شی بارتو سبک کن من نمی گم بابا علی(ع) میگه: تخففوا تلحقوا...سبکبار شوید تا ملحق شوید ... پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر!!! پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد...

 

 

                    

 

 

پ/ن: بي بال پريدن را از كه آموختي اي دوست...

لينک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:13  توسط عباس طاهری  |