بسم الله اپیزود اول: پنج شنبه تا ساعت 9 توی شرکت بودم... تنهای تنها... می
خواستم برم که یهو وسوسه شدم برم سر 360تم. از اونجایی که دوتا ADSL 512 داریم تو دفتر، رفتن توی اینترنت خیلی سخت نبود!!! همش تقصیر
این خانوم عرفانی شد... یه بلست گذاشته بودن با یه شعر از همایون شجریان... با
ستاره ها... چند باری(حدود 20-30 بار!!!) گوشش کردم... ما ز اسب و اصل افتاده
ایم... ما پیاده ایم، ای سوار ما... تمام طول راه را بغض کرده بودم... اپیزود دوم: امروز صبح توی دفتر تنها بودم... محمد رفته بود آی تی،
ممدحسن هنوز نیومده بود(یادم باشه این پست رو بهش نشون بدم بفهمه حواسم هست دیر
میاد؛ آخ که ریاست چه حالی میده!!!) اون یکی محمد هم رفته بود نون بگیره برا
صبحونه اما معلوم نبود کجا مونده؟ ساعت ده و نیم بود و هنوز نیومده بود. هر سال
این موقع ها که می شد یه حس عجیب غریبی داشتم... خسته می شدم از عزاداری... روحم فشرده می شد... چلونده می شدم
توی خودم... اما امسال... نمی دونم؟! امسال هنوز منتظر دهه محرم و عاشورام... گفتم
الان که تنهام به جای مداحی بشینم کمی آهنگ گوش کنم... اومدم با ستاره ها را
گذاشتم و در اطاقم را بستم، احساس عجیبی داشتم... چیزی مثل احساس گناه... نمی دانم
چرا از آهنگ گوش کردن احساس گناه داشتم... احساس خیانت... اپیزود سوم: دیروز بعد از کلاس صادق گیر داده بود که: بابا کثیف! این
ریشاتو نمی خای بزنی حداقل کمی کوتاهشون کن. گفتم: بابا ما عزا داریم! می فهمی؟
گفت: عزای کی؟ گفتم: بابام! اپیزود چهارم: دلم گرفته... خيلي... ميداني؟! انگار نه انگار محرم است!
انگاري مردم را به يك دهه سياه پوشي كفايت ميكند عزاي خون خدا را؟! دگر هيچ
جا خبري از محرم نيست!... اي آقا! جشن پيروزي انقلاب است! انگار نه انگار كه پيرمرد گلوي خودش را پاره كرد كه انقلاب
ما امتداد قيام سيدالشهداء(ع) است! تو گويي گرد مرگ بر سر اين شهر ريختهاند! مگر آفتاب از كجا طلوع كرده است كه اينچنين شدهايم؟ من ميدانم! آفتاب من از سر نيزه طلوع كردهاست! با گردي از
خاكستر تنور خولي! اما هيهات كه غباري اندك آفتاب را بپوشاند و تلألواش را مانع
شود... بي خيال اخوي بگذار مشكي پوشيدنمان هم عادتي شود مثل خيلي
كارهاي ديگرمان... مي گويم: ابا عبدالله! همين صدايش مي كنيم ديگر؟ نه؟!!....
پدر بندگان خدا!... پدر... و اگر من بنده خدايم؟!... امروز عزادار مهربانترين پدر دنيايم... از ازل تا ابد اين
سرخي پدرم است كه مرا حركت ميدهد... و امان از سرخي كه روز را به شب پيوند مي
دهد!!!... يا ليتني كنت معك يا ابتاه... يا ابانا! استغفر لنا... انا كنا خاطئين! |
لينک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط عباس طاهری
|
|
|
|
همهي
بچهها فرياد ميكشيدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه كنارِ پردهي خيمهي
ايستاده بود و بيرون را مينگريست. ما لهلهزنان فرياد ميكشيديم: "عمو، عمو،
آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شويم. گفت كه عمو از اباعبدالله
رخصت گرفت و رفت. با
دو مشكِ آب. حالا آرامتر، انگار در خودمان، ميگفتيم: "عمو، عمو، آب، آب"
لختي نگذشته بود، كم از ساعتي شايد، ما همچنان منتظر نشسته بوديم و زيرِ لب ذكر را
تكرار ميكرديم. ناگاه فاطمه پردهي خيمه را رها كرد و به زمين افتاد. حالا همه تشنهگي
را فراموش كرده بوديم. ديگر كسي از آب حرفي نميزد. كسي آب نميخواست. فرياد ميزديم:
"عمو، عمو، عمو، عمو..." با
اين كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهوارهي خالي را تكان ميدهد. گاهي وقتها
مثلِ عروسكبازيِ ما با خودش حرف هم ميزند. انگار واقعا خيال ميكند كه عليِ كوچكش
توي گهواره خوابيده است. هيچ كسي هم هيچ چيزي به او نميگويد. اگر ما، بچههاي كوچك،
مشغولِ عروسكبازي بوديم، شايد فاطمه دعوامان ميكرد، اما رباب آدم بزرگ است، براي
همين كسي به او چيزي نميگويد. "علي كه توي گهواره نيست. من خودم از توي سوراخي
پردهي خيمه ديدمش، روي دستهاي اباعبدالله خواب خواب بود..." غروب
شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت يكبار ميآمد و براي ما چيزي ميگفت و ميرفت.
ما هم خجالت ميكشيديم و گريه نميكرديم و گوش ميكرديم. اما حالا ديگر خيلي وقت است
كه نيامده تا برايمان چيزي بگويد. حالا فاطمه بچههاي كوچك را يكجا جمع كرده است.
البته من ديگر بزرگ شدهام. براي همين به فاطمه ميگويم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..."
نميدانم چرا، اما سرش را بالا ميگيرد. به جاي آن كه ما را آرام كند، نگاه ميكند
به موهاي من و جيغ ميزند: "فَكَيفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم
يَوماً يَجعلُ الوِلدانَ شيبَا... (چهسان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان
را پير ميگرداند؟ مزمل-17 . . . نويسنده:
رضا امير خاني |
لينک ثابت نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:45  توسط عباس طاهری
|
|
|
|
«آقاي خميني عزيز، نميخواهم
با تقاضاي خود مزاحم شما بشوم، اما تا ديروز مشكلي داشتم (كه ميخواهم با مساعدت
شما حل كنم). اميدوارم با محبتي كه داريد كمكم كنيد. نامزدم به زودي هديه سالروز
تولدش را دريافت خواهد كرد؛ هديهاي كه از قلب من تقديم ميشود. او مشتاقانه دستخط
(بزرگان را) گردآوري
ميكند (و كلكسيوني از اين دستخطها دارد) و روز تولدش چهارم فوريه است. |
لينک ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط عباس طاهری
|
|
|
|
نسکافه داغ است داغتر از آن تکه سربي که نشست توي سينهي محمد وقتي نشسته بود در آغوش پدرش من نسکافه نميخورم! نسکافه تلخ است تلختر از آن روزي که پدر زينب را گرفتند و کشانکشان انداختند توي آن ماشين آهني که حتي پنجره هم نداشت من نسکافه نميخورم! نسکافه سياه است سياهتر از آن شبي که هانيه و مادربزرگش را از خانه بيرون انداختند و يک غول آهني روي سقف خانهشان راه رفت من نسکافه نميخورم! من افتخار ميکنم که نسکافه نميخورم بگذار همان چهار جوان اسراييلي بنشينند زير سايهي درخت پرتقال خانهي احمد و نسکافه بخورند و بخندند به ريش همهي شيوخ عرب من نسکافه نميخورم! من نسکافه نميخرم! من حتي يک ريال نميدهم که بشود آن تکه سرب که بشود يک قطره بنزين براي آن ماشين آهني که بشود بند پوتين آن سرباز اسراييلي من نسکافه نميخورم! و نسکافه فقط همان يک فنجان قهوه نيست همان پيراهني است که تو پوشيدهاي و من پوشيدهام همان گوشي موبايلي است که تو خريدي و براي خريدنش سيصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدي |
لينک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط عباس طاهری
|
|
|
|
بسم الله سلام این مطلب را برای سیصد و شصتم نوشته بودم اما دیدم ممکنه
این جا هم کاربرد داشته باشه... بدون هیچ تغییری مطلب را اینجا نقل می کنم ان
شاءالله مقبولش افتد... تارهاي عنكبوت اصولاً جوانان
هر جامعه اي به دنبال مسائلي هستند تا آنها را لحظاتي از جهان پيرامونشان
دور كند و به اصطلاح در يك جهان مجازي روند تا هيچ دغدغه اي نداشته
باشند در عصري كه
در آن زندگي مي كنيم امكانات و تجهيزات براي رفتن به اين جهان به بالاترين
حد خود رسيده و به طوري كه بيشتر از اين پيشرفت معنايي ندارد.شايد
لوازم و ابزار آلات جانبي هر روز اضافه تر شوند اما اساساً چيز جديدي در
عرصه تكنولوژي بوجود نخواهد آمد امروز يكي از ابزار آلاتي
كه ارتباط انسانها را با هم بسيار راحت كرده است كلبه ديجيتال است كلبه ديجيتال
عبارتست از كامپيوتر هاي شخصي؛وبلاگ ها؛اتاق هاي چت؛و....اما دامنه
اين ارتباطات روز به روز بيشتر مي شود به طوري كه مي بينيم حتي امروزه ازدواج هم از طريق اين كلبه انجام مي شود.كلبه ديجيتال عضو جدا نشدني
جوامع مدرن شده است و اساساً يكي از اركان اصلي اين جوامع است بحث ما پيرامون جهان وبلاگ نويسان؛مخصوصاً 360 نويسان است كه
امروز مي بينيم بيش از 2 ميليون نفر در كره
خاكي از اين محيط استفاده مي كنند و هدف آنها اطلاع دادن؛نوشتن خاطرات
روزانه؛جذب مخاطب و .... است به طوري كه هم اكنون تعداد استفاده كنندگان
از اين محيط به دليل امكانات بالايي كه دارد روز به روز افزايش مي يابد و
مخاطبان محيط هاي بلاگ نويسي ديگر از جمله :بلاك اسكاي؛پرشين بلاگ،بلاگفا و........كم
شده است ما در اين
بحث بيشتر به انحرافاتي كه در اين محيط يعني محيط 360 ايجاد شده مي پردازيم
ولي بايد به اين نكته مهم توجه كرد كه اين كلبه تنها وسيله ايست در
اختيار انسان و اين انسان است كه چگونگي استفاده از آن را تبيين مي كند روزي كه ياهو
با ايجاد 360 انقلابي عظيم در زمينه وبلاگ نويسي ايجاد كرد،شايد خيلي ها
حقيقت گمشده در محيط هاي ديگر را در 360 يافتند و آنرا به دوستان خود
معرفي كردند به طوري كه مخاطبان اين محيط به طور تصاعدي افزايش يافته و همچنان
بالا مي رود و اين شبكه همچون تارهاي عنكبوت روز به روز تنيده تر مي شود و سراسر اين كره خاكي را مي گيرد اما سست
ترين خانه ها،خانه عنكبوت است اينجا اين سوال پيش مي آيد
كه 360 چه نقشي را بازي مي كند؟ با توجه به تبليغات دنياي
مدرن در جوامع سوم و با ايجاد يك مدينه فاضله مجازي براي
جوانان اين جوامع كه خود را در محدوديت و تنگنا مي بينند اين خطر وجود
دارد كه با انحرافات ايجاد شده در اين زمينه و تشديد آنها مي توان نقطي
سياهي را در جامعه داخلي در اين زمينه ديد انواع 360 هايي كه ايجاد
مي شوند:؛ بلاگهايي كه در
خارج از كشور ايجاد مي شوند به علت فراواني و تعداد زياد كشورها و زبانهاي
مختلف آنها نمي توان الگوي خاصي را از آنها استخراج كنيم اما داخل
كشور:؛ اول:افرادي
كه معمولاً بلاگ هاي عاشقانه ايجاد كرده اند و در تمام پست هاي خود،اشعار،خاطرات
روزانه،دكلمه و ......مي نويسند .اين افراد افراد بي خطر ناميده مي شوند دوم:افرادي
كه پيرامون ورزش،و مسائل خبري مي نويسند و كار آنها بيشتر جنبه تبليغاتي ،خبرنگاري
دارد سوم:افرادي
كه چهره هاي موجهي را از خود براي مخاطبان نشان دادند و تعداد بازديد كننده گان
بلاگ آنها در روز بيش از 2 هزار نفر است.اين افراد دست به هر كاري مي زنند و هدف آنها تنها (جلب
رضايت مشتري است)؛اينگونه افراد را افراد پر خطر مي نامند زيرا براي جذب
مخاطب دست به هر كاري از جمله ترويج شيطان پرستي،مبارزه با رژيم،مبارزه با دين،فحشا و
........مي زنند ما در اينجا در جواب به
اين مسئله يك دكترين قرآني مي نويسيم:آيه 111 سوره توبه مضمون آيه:خداوند مشتري كساني است كه جانها و اموالشان را در راه
خدا مي دهند و در ازاي آن بهشت مي دهد.كساني كه در راه خدا مي جنگند،مي
كشند و كشته مي شوند و اين وعده راستي است كه در تورات،انجيل،و قرآن آمده
وكيست وفادار تر از خدا نسبت به عهدش؟؟؟؟؟ پنجم:كساني كه در
راستاي دين اسلام مي نويسند و سبك آنها با يكديگر فرق دارد.عده اي فقط كار
تبليغاتي مي كنند،عده اي اخاديث و آيات و .....را بازگو مي كنند و غيره البته بايد
دانست كه تعداد گروه پنجم بسيار كم است و تا آنجا كه تحقيقات ما نشان مي دهد
اين بلاگها كمتر از 100 تا هستند و اين خود يك معضل بسيار بزرگ است اما بايد
توجه كرد افرادي كه همواره در هر جامعه اي هستند و عوامل مخرب ناميده مي شوند
با نفوذ در دل جوانان آن جامعه و فريفتن آنها زمينه را براي فعاليتهاي
بعدي خود آماده مي كنند.جالب توجه است كه اين افراد معمولاً محبوبيتي
فوق العاده در بين هم سن و سالان خود دارند و با نوشتن هر مطلب به ذهن
جوانان جهت دهي مي دهند.اينجاست كه مبارزه آغاز مي شود اينجا بايد به عنوان يك طراح مسائل استراتژيك در زمينه مسائل اجتماعي بگويم كه اگر
چنين افرادي كه صرفاً با داشتن مخاطب فراوان و دست به قلم بودن مي خواهند
زمينه بي ثبات سازي اخلاقي و فرهنگي را در محيط بلاگ نويسي ايجاد كرده و
آنرا به سطح جامعه بكشند،زمينه بي ثبات سازي اجتماعي اين افراد را ما فراهم
مي كنيم تنها به اين
نكته اشاره كنم كه در سال گذشته 50 تا از اين 360هايي كه در اين زمينه
فعاليت مي كردند را ما با مركزمان منحل كرديم و در آينده هم براي پاكسازي
محيط بلاگ نويسي چنين اقداماتي را انجام مي دهيم فان حزب الله هم الغالبون گروه جامعه شناسي انديشكده يقين بهمن 1386 |
لينک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:39  توسط عباس طاهری
|
|
|
|




